مصاحبه با یکی از جانبازان هشت سال دفاع مقدس در مرکز قلب و عروق شهیدرجایی

۰۵ تیر ۱۳۹۱ | ۲۰:۳۵ کد : ۲۷۸۰ خبر صفحه اول روابط عمومی
تعداد بازدید:۵۷
مصاحبه با آقای غلام رضا بابا گل آهنگر، پرسنل بخش کت لب
مصاحبه با یکی از  جانبازان هشت سال دفاع مقدس در مرکز قلب و عروق شهیدرجایی



آقای با با گل متولد چه سالی هستید و و از چه سالی شروع بکار کردید؟
متولد 1342 هستم و از سال 1372 شروع بکار کردم .

در چند سالگی ازدواج کردیدوچند فرزند دارید؟
بیست سالم بود که پدرم برایم رفت خواستگاری .من و پدرم خیلی با هم صمیمی بودیم درست مثل دو برادر .من به پدرم گفتم من هنوز حالم خوب نشده صبر کنید تا من بهتر شوم(تازه از جبهه برگشته بودم) ولی پدرم گفت نه. احترام حرف پدر واجب است .من چهار فرزند دارم سه تا دختر ،که  سه تا داماد و سه تا نوه هم دارم و یک پسر که در نیروی انتظامی مشغول بکار است .

در چه بخش هایی کار کردید؟
در ابتدا در بخش کت لب و بعد در بخش جراحی مردان، آی سی یو مردان ، آ ی سی یو بی ، پست مردان ودر انتها دوباره به بخش کت لب برگشتم و به مدت هشت سال همزمان شبکار بخش آ سی یو بیمارستان کسری هم بودم ولی بعد از عمل قلب دیگر نتوانستم در دو بیمارستان کار کنم .

آقای با با گل درچه سالی و چه عملی کردید ؟
در سال 1387 توسط دکتر گیوتاج عمل CABG چهارگرفت شدم (قرص هایش را نشان می دهد)
قرص هایم همیشه توی جیبم هست ومرتبا میل می کنم.

در چه سالی و چه مدتی در جبهه بودید؟
در سال 1361 سرباز بودم و به مدت 18 ماه در جبهه بودم در منطقه های اندیمشک ،دزفول ،کردان ،شمال فکه، تنگه ابوغریب وچنانه بودم.
در عملیات والفجر مقدماتی در منطقه چنانه در لشکر تکاور 58 ذوالفقار بودم و در عملیات والفجر یک در منطقه ابوغریب ،که در همان جا از ناحیه کف دست چپ ، پهلوی راست ، ناحیه کمر و ران پای راست مجروح شدم.

در زمانی که ترکش خوردی چه حالی داشتی ؟آیا متوجه شدید یا نه؟
آن شب من دیده بان بودم ،از دیده بانی به سمت سنگر استراحت رفتم کتری را برداشتم که چای درست کنم حدود ده متر از سنگر دور شده بودم که خمپاره به سنگرما خورد،من یادم آمد که کلاه ندارم دستهایم را بالا ی سرم بردم که محافظ سرم باشند دست چپم را روی دست راستم ،روی سرم گذاشتم که ،ترکش ها به دستم اصابت کرد . من در آن موقع فقط دردستم احساس درد داشتم و موقعی که هم سنگری ها با چپیه ام ،پا و کمرم را می بستند می پرسیدم چرا آنها را می بندید .بچه ها گفتند نگاه کن پاهات غرق خونه و تازه آن موقع من متوجه زخم آنها شدم .

چه خاطره تلخی از منطقه جنگی دارید؟
جنگ و جبهه همش خاطر ست .با یک دوست عزیزی به اسم ابراهیم کیانی که سرباز قدیمی بود هم سنگر بودیم .من خیلی دوستش داشتم. یک شب فرمانده به اتفاق ابراهیم وچند نفر دیگر برای گشت شناسایی رفت و به من گفت که در دیدبانی باشم بعد از چند دقیقه فرمانده و بقیه بچه ها برگشتند من پرسیدم ابراهیم چی شد؟فرمانده گفت او حالا حالا ها نمی آید کارش طول میکشد .حدود یک ساعت بعد سیاهی را دیدم که بطرف من می دود . فکر کردم سربازعراقی است به رگبار بستمش.تیرم تمام شد به زبان خودمان(لهجه شمالی ) به همسنگر یم که به خاطر صدای تیر بیرون آمده بود با صدای بلند داد زدم یک خشاب دیگه بده
یک دفعه صدای ابراهیم رااز روبرو شنیدم که می گفت بابا گل نزن منم ابراهیم .از شدت ترس و استرس پاهام شل شد و نشستم روی زمین .فکر کردم همه تیرهامو به ابراهیم زدم .ابراهیم به طرفم آمد و هر چه با من حرف می زد من فقط مبهوت نگاهش می کردم هی می گفت من سالمم من موقع تیر اندازی تو، پریدم توی چاله روبرو ،ولی من همچنان گیج بودم تا بالاخره با چند ضربه ای که توی صورتم نواخت من از آن حالت بیرون آمدم
توی همین عملیات توی چنانه بود که یک شب گلوله توپ ،پشت سرش خورد وشهید شد (اشک در چشمانش حلقه زده)من خودم جنازشو که تکه تکه شده بود جمع کردم دست و پاهاشو از این طرف و آن طرف برداشتم و داخل گونی گذاشتم و تحویل دادم.

چه خاطره شیرینی از جنگ دارید؟
در عملیات والفجر یک بود ،من خدمه یک کالیبر75 بودم یک میراژو یک میگ از روبرو به سمت ما می آمدند البته پشت سر من هم یک پدافند تک لول ضد هوایی بود .من شروع به تیر اندازی کردم میگ بر گشت به سمت منطقه خودشان ولی میراژ همچنان به سمت ما می آمد که پدافند تک لول شروع به شلیک کرد که خدا را شکر دشمن هم فرار کرد.

از همرزمان قدیم ،چه کسی بیشتر یاد می کنید؟
جناب سروان خیر آبادی ، دو هفته بود عقد کرده بود که شهید شد .جناب سرهنگ علی یاری و جناب سروان موسوی ، فرمانده گردان بودند ،درجابجای خط شهید شدند
در عملیات والفجر یک ما خط شکن بودیم ساعت 12 شب حرکت کردیم و خط دشمن را شکستیم و جلو رفتیم و با صدای بلند، فریاد الله اکبر سر دادیم لحظه غرو رآفرینی بود ،اما هر چه منتظر شدیم بچه ها از پشت خط به طرف ما نیامدند وقتی به عقب برگشتیم ، دیدیم همه شهید شدند و بجز جنازه چیز دیگری در آنجا نبود و ما به ناچار خط را از دست دادیم.

به عنوان یک جانباز چه انتظاراتی از سیستم دارید؟
تا حالا داخل بیمارستان از ما بعنوان جانباز قدر دانی نشده بود این اولین باری است که در محل کار مان اینگونه به ما احترام گذشتند که مدیربیمارستان ونماینده دفتر پرستاری ومدیران ،نیروی انسانی وروابط عمومی و واحد رفاه به اتفاق، به دیدن ما در بخش خودمان آمدند و به ما لوح تقدیر و کارت هدیه و قران هدیه دادند .
راستشو بخواهید ، من صبح که شما دیدم گریه ام گرفت نمیدانم چرا یکد فعه یاد دوستانم در منطقه های جنگ افتادم .

بزرگترین آرزوی زندگیتان چیست؟
زیارت حرم امام حسین (ع)

آقای بابا گل اگه دوباره جنگ بشود ، دوست دارید بازم هم به جبهه بروید؟

خدا نکنه دوباره جنگ بشود ولی اگر جنگی باشد بله با افتخار می روم ،جنگ یعنی دفاع از ناموس مملکت و دفاع از خاک کشور .

با این سن و سال و با این قلب توانایی دارید؟

بله ، آن موقع هم که جنگ بود، در جایی که استراحت می کرد، ایستگاه چایی صلواتی بود که پیرمرد ها چایی درست می کردند و چه صفایی هم داشت .موقع استراحت ، ما مدتها پیاده می رفتتیم تا به ایستگاه صلواتی برسیم و آنجا استراحت کنیم.

درآخر چه درخواستی از مدیریت دارید؟
برنامه ای ترتیب بدهند که جانبازان بتوانند حداقل سالی یکبار دور هم جمع شوند نظرات و پیشنهاداتشان را مطرح کنندو مشکلاتشان را بگویند .
و خواهش دیگرم اینکه در رابطه با پرسنلی که ناراحتی قلبی دارند ساعت کاری کمتر و محیط کار سبک تر ی را در نظر بگیرند.

گزارشگر : معصومه قدیری
عکس از : پیام احمدی کاشانی 




نظر شما :